برگه های سبز و آبی و قرمز و سفید زیر پاهای کوچکش لگد مال می شوند.
ماشین ها بوق می زنند و صدایشان با صدای شعارها در هم می آمیزد.«زندانی سیاسی..» «مفسد اقتصادی...»،«آزادی اندیشه...»،«عدالت اقتصادی...»،معنی تمام کلمات را نمی فهمد.فکر می کند که چند روز است خیابان ها شلوغ تر شده.از این که کسی به او توجهی نمی کند ناراحت نیست.قلب کوچکش یاد نگرفته کینه ورزی را.نمی فهمد حسادت و نفرت و قدرت طلبی یعنی چه.او خوشحال است.نه اینکه باید خوشحال باشد ....نه...حتی به او حق می دهم اگر گله کند...اگر بخواهد از زمان ...از زمین...حتی از خدا گله کند که چرا؟؟؟اما او لبخند می زند و به صدای ترانه ای که برادر کوچکش می خواند می اندیشد...«یه دلم می گه برم...برم...یه دلم می گه نرم...نرم...طاقت نداره...دلم...دلم...بی تو چه کنم....»لبخند می زند و راضی است.از هیچ کس هیچ نمی خواهد.برای او همین که کنار سینما آفریقا با برادرش ساز بزند و بخواند کافی است.کاش به قدر او قانع بودیم...کاش به قدر او از دنیا می خواستیم...کاش به قدر او از محبت سرشار و از کینه تهی بودیم...