راهی به جای شمردن گوسفند یا:
اندر ستایش آزمون وکالت!
دو شب پیش ،در پی یک بی خوابی طولانی ،به دنبال راه جایگزینی به جای پریدن گوسفندان بی نوا از روی جوی و شمرده شدنشان بودم…از آنجا که آزمون وکالت نزدیک است و من یکی از بیست و نه هزار داوطلب!تصمیم گرفتم که یک جلسه ی دادگاه خیالی را در ذهن خود بر پا کنم تا هم به خواب بروم و هم مروری بر آیین دادرسی مدنی شده باشد …
خواهان خیالی خسته از هجوم های زندگی بر بدن نحیفش دادخواست خود را که با خط دختر دانشجویش نوشته شده بود برای دادخواهی به دفتر دادگاه خیالی تقدیم کرد.مدیر دفتر ،پس از اینکه تلفن هایش به مادر و خواهر و برادر و دوستش تمام شد ،با خشونت آن را از خواهان گرفت و فوری!آن را ثبت نمود.و رسیدی با ذکر شماره ثبت به تقدیم کننده ی دادخواست داد.و این تاریخ تاریخ اقامه ی دعوا شناخته شد!از آنجا که دادخواست یاد شده نقایصی داشت مدیر دفتر ظرف دو روز نقایص را به طور کتبی و مفصل به خواهان اطلاع داده و از تاریخ ابلاغ ده روز به او مهلت داد تا نقایص را رفع کند و حتی او را تهدید به صدور قرار رد دادخواست هم کرد!خلاصه اینکه دادخواست خواهان خیالی من ،توسط مدیر دفتر در اختیار دادگاه قرار گرفته شد،دادگاه پرونده را ملاحظه کرد و پرونده را با صدور دستور تعیین وقت به دفتر اعاده کرد.این وقت باید طوری معین می شد که فاصله ی بین ابلاغ وقت به اصحاب دعوا و روز جلسه کمتر از 5 روز نباشد!خلاصه با تمام تشریفات خواهان و خوانده ی خیالی تشریف فرما شدند به جلسه اول دادرسی...چون دعوا مستند به سند رسمی بود خواهان درخواست تامین خواسته نمود و حتما می دانید که دادگاه،مکلف به قبول آن بود!جلسه تشکیل شد و خواهان و خوانده دفاعیات خود را مطرح کردند و دادگاه پس از اعلام ختم دادرسی در همان جلسه انشا رای نمود و .....
پدرم گفت:چرا نمی خوابی؟
گفتم:دادگاه رای هم صادر کرد...اما من هنوز خوابم نمی برد.
گفت:برو به مرحله تجدید نظر!
نتیجه اخلاقی:برای رفع مشکل بی خوابی همچنان گوسفند بشمارید.